تبليغاتX
فقط من و تو

شعر - عکس- داستان- عاشقانه- عشق

کجاییی؟؟؟؟؟؟

دوشنبه پانزدهم تیر 1388

منتظرم بیاییییییییییییییییی

+ ساعت 17:25 نويسنده سعید و نازنین |

تصاویر عاشقانه

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

 


 

 

 

 


ادامه مطلب

+ ساعت 1:59 نويسنده سعید و نازنین |

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

 

من با تو نگویم که تو پروانه من باش
چون شمع بیا روشنی خانه من باش
در کلبه ی من رونق اگر نیست ، صفا هست
تو رونق این کلبه و کاشانه من باش
من یاد تو را سجده کنم، ای صنم ! اکنون
برخیز و بیا خود بت بتخانه من باش
دانی که شدم خانه خراب تو ،حبیبا!
اکنون دگر آبادی و ویرانه ی من باش
لطفی کن و در خلوت محزون من ای دوست
آرام و قرار دل دیوانه من باش
چون مست شوم ، بلبل من ،ساز هم آهنگ
با زیرو بم ناله ی مستانه من باش
من شانه زنم زلف ترا و تو بدان زلف
آرایش آغوش من و شانه ی من باش
ای دوست چه خوبست که روزی تو بگویی

+ ساعت 1:56 نويسنده سعید و نازنین |

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

با همین چشم ، همین دل
دلم دید و چشمم می گوید
آن قدر که زیبایی رنگارنگ است ،هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زیباست ،زیاست ،زیباست
و هیچ چیز همه چیز نیست
و با همین دل ، همین چشم
چشمم دید ، دلم می گوید
آن قد که زشتی گوناگون است ،هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زشت است ، زشت است ، زشت است
و هیچ چیز همه چیز نیست
زیبا و زشت ، همه چیز و هیچ چیز
وهیچ ، هیچ ، هیچ ، اما
با همین چشم ها و دلم
همیشه من یک آرزو دارم
که آن شاید از همه آرزوهایم کوچکتر است
از همه کوچکتر
و با همین دلو چشمم
همیشه من یک آرزو دارم
که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگتر است
از همه بزرگتر
شاید همه آرزوها بزرگند ، شاید همه کوچک
و من همیشه یک آرزو دارم
با همین دل
و چشمهایم
همیشه

تو را....

+ ساعت 1:51 نويسنده سعید و نازنین |

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

در تمام لحظات تنهاییم که گویی پایان نخواهد یافت
تنها به تو می اندیشم
به تو که احساس مرا نادیده نخواهی گرفت و مرا قبل از آنکه در مرداب اندوه غرق شوم نجات خواهی داد. عشق مرا خواهی ستود و در باغ کوچک قلبم گل امید خواهی کاشت. تنها چیزی که برایم ارزشمند است تو هستی.تویی که حتی نمی توانم در خیالم به بی تو بودن حتی برای یک لحظه ی کوتاه فکر کنم.
نمیدانم تا کی باید صبر کنم اما دوباره صبر می کنم چون عادت کرده ام یاد بگیرم غیر از صبر کردن و تسلی یافتن با خاطرات زیبایت چاره ای ندارم.نیامدنت قلبم را سخت می فشارد
اما به امید آمدنت تا لحظه ی مرگ می مانم
یا تو خواهی آمد یا در آغوش مرگ تا ابد خواهم خوابید

+ ساعت 1:39 نويسنده سعید و نازنین |

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

من آنقدر به این تنهایی خو کرده ام که می دانم ماهی تنگ بلور دچار احساس من است و اگر حتی در دریای طوفانی چشمانم رهایش کنم باز هم غمگین خواهد بود. می دانم که معجزه نخواهد شد . می دانم اینجا در سیاهچال زمان من غرق واپسین دل نوشته ها دلتنگ خواهم بود .

 

+ ساعت 1:37 نويسنده سعید و نازنین |

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

می نویسم از تو و برای تو ،

بدون هراس از خوانده شدن ،

                                 بگذار همه بدانند ...

می نویسم برای تو ،

برای تویی که بودنت را

                                نه چشمانم می بیند ،

                                و نه گوش هایم می شنود ،

                                و نه دستانم لمس می کند.

تنها با شعفی صادقانه

                                 با دلم احساست می کنم ...

+ ساعت 1:36 نويسنده سعید و نازنین |

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

درهجوم عطش شب خاطر لب تشنه من میدهد جان

فکرهای سردو بی رنگ می دواند اشک حسرت بردوچشم خیره هر آن

موجی از ترس وتوهم می کشاند باورم راتا به اعماق تباهی

ابرهای زشت وپاره روشنی های دلم را کرده ست رنگ سیاهی

در خیالم باز اما

                    ای بهاران این صفای دیدن توست

                                                                          آسمانم را ستاره

با امید بودن تو باز گیرم راه خود را در میان عطش شب با وجود ابرهای زشت وپاره

+ ساعت 1:35 نويسنده سعید و نازنین |

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

بی دل و خسته...



بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست


غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست


شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست


زآشنایان کهن یار و پرستاری نیست


یا رب این شهر چه شهری است که صد یوسف دل


به کلافی بفروشیم و خریداری نیست


فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر


کاندر این شهر طبیب دل بیماری نیست

+ ساعت 1:33 نويسنده سعید و نازنین |

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

من این پایین نشستم سرد و بی روح

تو داری میرسی به قله کوه

داری هر لحظه از من دور میشی

ازم دل میکنی مجبور میشی

تا مه راه رو نپوشنده نگام کن

اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ مرده از رنگین کمونم

من این پایین نمی تونم بمونم

منم که تو رو داده به مهتاب

کسی که روتو می پوشونه تو خواب

کسی که واسه آغوش تو کم نیست

میخام یادم بره دست خودم نیست

تا مه راه رو نپوشنده نگام کن

اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ مرده از رنگین کمونم

من این پایین نمیتونم بمونم

+ ساعت 1:32 نويسنده سعید و نازنین |

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

خدایا شاهد تنهاییم باش  ببین غم ها و تنها ناجی ام باش

پر پرواز من دیریست بسته  تو بگشا و در آزادی ام باش

چراغ کلبه ام کم سو و تار است  به نور خود چراغ هستی ام باش

اسیر موج های تند خشمم  تو آرام دل دریایی ام باش

دل صادق خریداری ندارد   تو خواهان صفای ذاتی ام باش

در این آشفته بازار محبت   تو تنها شاهد ارزانی ام باش

 

+ ساعت 1:30 نويسنده سعید و نازنین |

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

دلتنگ لحظه های خوش بی قراری ام

دلتنگ آن طراوت و انس بهاری ام

دلتنگ دوستان عزیزم در حرف تنهایی

دلتنگـتراز همیشه ، پر ازغصه داری ام

دلتنگم و دوباره ورق می زند مرا

آن عکس های خوب پر از یادگاری ام

ترک بهار کردم و فصل خزان شدم

بر قتل من بس است همین زخم کاری ام

یادش بخیر حال و هوای مشاعره

روز غزل شنیدن و آهو سواری ام

یادش بخیر بلبل شیدای حرف تنهایی

هر چند از سرودن شعرش فراری ام

+ ساعت 1:28 نويسنده سعید و نازنین |

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

هر آنکه آرزوی پرواز به آسمان دارد بگویید

من به آرامش آبی آن ایمان ندارم

من به پشتوانه بغض نترکیده ابرها به سوی آنها نمی روم

من روی همین زمین

و در کوچه های خستگی

در همین گرد و غبار

با

تمام سردی و تاریکی هایشان

تو را می جویم

و خستگی ام را

با تو می خواهم .. ای قاصدک من

 

 

 

 

 

 

+ ساعت 1:27 نويسنده سعید و نازنین |

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

دورم از تو
بی قرار گرمایی دلت ، می لرزم اینجا
احساس می شوی ...
چون سایه ی خمیده بر دیوار
می رقصی بر بی تابی من
و چه نزدیک است خاطراتت ،
چسپیده به ذهنم
نقش بی همتای رخسار تو ...
دلتنگی ام را می پوشانم
با بستری از کلمات
اما باز
کسی در دلم
تو را صدا می زند
ای آرامش دهنده ی شب های بی قراریم

 

+ ساعت 1:23 نويسنده سعید و نازنین |

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

چیست این آرزوی سر در گم

که به پای خیال می بندم ؟

ز چه پیرایه های گوناگون

به عروس محال می بندم ؟

همچو خاکسترم به باد دهد

آخر این آتشی که جان سوزد

دامن اما نمی کشم کاتش

سوزدم ، لیک مهربان سوزد

 

+ ساعت 1:17 نويسنده سعید و نازنین |

هر جا دلم بخواهد

سه شنبه نهم مهر 1387

چون میهمانان به سفره ی پر ناز و نعمتی
 خواندی مرا به بستر وصل خود ای پری
هر جا دلم بخواهد من دست می برم
دیگر مگو : ببین به کجا دست می بری
 با میهمان مگوی : بنوش این ، منوش آن
 ای میزبان که پر گل ناز است بسترت
بگذار مست مست بیفتم کنار تو
 بگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرت
هر جا دلم بخواهد ، آری ، چنین خوش است
 باید درید هر چه شود بین ما حجاب
باید شکست هر چه شود سد راه وصل
 دیوانه بود باید و مست و خوش و خراب
گه می چرم چو آهوی مستی ، به دست و لب
 در دشت گیسوی تو که صاف است و بی شکن
گه می پرم چو بلبل سرگشته با نگاه
بر گرد آن دو نو گل پنهان به پیرهن
 هر جا دلم بخواهد ، آری به شرم و شوق
دستم خزد به جانب پستان نرم تو
واندر دلم شکفته شود صد گل از غرور
 چون ببنم آن دو گونه ی گلگون ز شرم تو
 تو خنده زن چو کبک ، گریزنده چون غزال
من در پیت چو در پی آهو پلنگ مست
وانگه ترا بگیرم و دستان من روند
 هر جا دلم بخواهد آری چنین خوش است
چشمان شاد گرسنه مستم دود حریص
 بر پیکر برهنه ی پر نور و صاف تو
 بر مرمر ملایم جاندار و گرم تو
بر روی و ران و گردن و پستان و ناف تو
کم کم به شوق دست نوازش کشم بر آن
گلدیس پک و پردگی نازپرورت
هر جا دلم بخواهد من دست می برم
 ای میزبان که پر گل ناز است بسترت
تو شوخ پندگوی ، به خشم و به ناز خوش
من مست پند نشنو ، بی رحم ، بی قرار
و آنگه دگر تو دانی و من ، وین شب شگفت 
 وین کنج دنج و بستر خاموش و رازدار

+ ساعت 0:48 نويسنده سعید و نازنین |

اعتراف های عاشقانه

سه شنبه نهم مهر 1387

چه سخت است دل كندن
چه سخت است فراموش كردن، بی خیال شدن، خود را به آن راه زدن
این سختی، تقاص سكوت است
تقاص فاصله ای است كه سكوت خالق آن است

دانه های درشت برف آرام و بی صدا روی زمین می نشیند. صدای گهگاه برخورد قطرات ناشی از آب شدن برف با لبه بیرونی قاب پنجره است كه سكوت را می شكند و من را به خود می آورد
هفت روز گذشت و گویی فضای سیاه حاكم بر اتاق كوچك من مقاوم تر از هجوم سپیدی بیرون است
هفت روز گذشت و نامه بدون نام و نشان روی میز كه می دانم متعلق به كیست، یك ماه است كه دست نخورده خاك می خورد. . دقیقا سی و سه روز
هفت روز است كه اتاق را ترك نكرده ام. در این روزهای تنهایی كه می دانم خواهند ماند و تمام جانم را خواهند گرفت، تاب سپیدی را ندارم. تاب روشنایی و نور و طلوع را ندارم
تاب دیدن شادی بچه های دبستانی در روزهای تعطیلی مدارس بخاطر بارش برف را ندارم
تاب شادی فروش یك هفته ای آخرین كتابی كه یك سال تمام وقتم را گرفت تا بتوانم عقده های فروخورده ام را با عنوان «اعترافات عاشقانه» به نوعی خالی كنم و آنرا به او كه باورم نكرد تقدیم كنم را ندارم
نامه بی نام و نشان روی میز راحتم نمی گذارد. می دانم كه طاقت نخواهم آورد. سی و سه روز لجبازی بس است
برف همچنان آرام و بی سر و صدا می بارد
به سراغ نامه می روم. مثل همیشه توی پاكت و اینبار لای گزارش كذایی پروژه پایان ترم. اسم او در كنار اسمم روی جلد پروژه آرامم می كند
پاكت را باز می كنم. تر و تمیز مثل همیشه روی یك طرف كاغد كلاسور خوش خط و خوانا و باز مثل همیشه بدون شماره صفحه
ده صفحه كلاسور جلوی رویم است. همه چیز عادی است اما
صفحه ای كه روی همه صفحات قرار دارد برخلاف همیشه با « به نام خالق عشق» آغاز شده است
نمی دانم ولی اولین بار است كه دوست دارم نوشته ای از او را تا انتها بخوانم. آن هم نه یكبار بلكه صدهزار بار. تا شاید بتوانم برای همیشه همه چیز و همه كس را فراموش كنم
پشت میز كوچكم می نشینم. روی میز را مرتب می كنم. همه چیز باید آراسته باشد. برای خواندن و شنیدن آماده ام. او با آخرین نوشته اش رفت

 

به نام خالق عشق
سلام به شكیبایی و صبر
می دانم كه برف عمرش كوتاه است و سپیدی اش جاودان
می دانم كه با رفتن پاییز سپیدی می آید، ترنم دلپذیر عشق می آید، قدم زدنهای عاشقانه روی زمین برفی در تنهایی غریبانه سكون می آید، اما این را هم می دانم كه بهار نخواهد آمد. تا، روز آخر زمستان را نبینیم بهار را ایمان نخواهم آورد و مطمئن باش تا روز آخر زمستان فرسنگها فاصله است
می خواهم اعتراف كنم. اعترافهای عاشقانه ام را اعتراف كنم
حال كه دیگر نخواهمت دید و چشمم به چشمهای همیشه منتظرت نخواهد افتاد، توان نوشتن اعترافهای فروخروده ام را می یابم
به ترم آخر نرسیده رفتنی شدم
یا دانشكده مرا تاب نیاورد، یا من دنیا را، یا دنیا نوشته هایم را، یا نوشته هایم انتظار تو را، صبر و استقامت شش ساله تو را
با اینكه می توانستی زودتر از اینها از این خراب شده لعنتی بری و همه چیز را پشت سرت به خاك بسپاری، ماندی
شاید نذر و نیازها و دعاهای من بود كه مستجاب شد تا تو یك ترم دیگر بمانی و صد و خورده ای از پول فروش كتابت رو دو دستی تقدیم مسئول ثبت نام بكنی. و بگذار اعتراف كنم وقتی كارنامه ات رو دیدم و وقتی اونو جلوی روی من پاره كردی و با خشم و بدون خداحافظی رفتی، از خوشحالی رفتم یه كلاس خالی پیدا كردم و هزار بار روی تخته سیاه نوشتم:خدایا دوستت دارم
سرزنشهای من بخاطر افتادن واحدهایت همه اش به خاطر لجبازی بود
اما، تو جدی گرفتی
حتی آن یك هفته ای كه نمی خواستم چهره زیبایت را ببینم همه اش از خوشحالی بود. نمی خواستم ببینمت چون هیچ دلم نمی خواست كه مجبور بشم فیلم بازی كنم و علی رغم میل باطنی ام با تو رفتار كنم
نمی دانم چطور این ترم هم گذشت و باز، تو6 واحد رو گذاشتی برای ترم دوازدهم و ماندی. ماندی تا اسمم در كنار نام زیبایت در پروژه پایان ترم هر دویمان حك شده و زركوب به یادگار بماند
وقتی هنگام ارائه پروژه در كمال خودخواهی هشتاد درصد پروژه را تحقیقات گسترده و وتلاش شبانه روزی خودم به تنهایی عنوان كردم می خواستم برای بار آخر چهره عصبانی ات را ببینم
می خواستم برای بار آخر، دل سیر خشم و نفرت را در چهره منحصر بفردت ببینم تا بتوانم فراموشت كنم... كه تو فراموشم كردی. و اینبار با جدیت تمام رفتی كه رفتی
اگر نگاهت نمی كردم و یا خودم را می زدم به اون راه كه انگار ندیدمت منتظر بودم بیایی... بیایی تا
و تو دیگر نیامدی
روز امتحان آخر از اول صبح منتظرت بودم .... منتظر بودم سوالی را كه مدتها پیش از من پرسیدی و گفتم نمی دانم بگویم كه می دانم و خوب هم می دانم
و تو نیامدی و من سر جلسه امتحان نرفتم تا شاید تو بیایی و تو نیامدی و اولین صفر كارنامه چهارساله دوران دانشجویی ام بخاطر تو بود. فقط به خاطر تو.... و تنها صفری است كه عاشقانه دوستش دارم
آن صفر توی كارنامه را به خاطر تو دوست دارم
دیگر نمی توانم بنویسم
آخرین نوشته ام هم درباره تو بود. تویی كه طنین صدایت و نوازش دستهایت، سنگینی خاك را كنار خواهد زد و آرامش را برایم به ارمعان آورد
تحمل این زندگی رو ندارم. از خودم بدم می آد
بس است
شاید خاطرات بیادماندنی گذشته آرامم كند
تنهایم نگذار


و آن آتش سوزی وحشتناك بود كه او را برد و او ناباورانه رفتنش را خود رقم زد و ناله و شیون بود كه سكوت را شكست
او دیگر نیست كه ببیند اعترافات عاشقانه ام با نام زیبای او آغاز شده است
او دیگر نیست كه بداند من هیچ گاه دانشگاه را تمام نخواهم كرد
او نیست كه وقتی مرا از دور می بیند وانمود كند كه مرا ندیده
و
او هیچگاه بهار را ایمان نیاورد

+ ساعت 0:47 نويسنده سعید و نازنین |

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با
    كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي
    ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست
    داشتن كسي كه لايق دوست داشتن
    نيست اسراف محبت است
************ ********* ******
دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند،
    عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند
************ ********* ******
اما چه رنجي است لذت ها را تنها
    بردن و چه زشت است زيبايي ها را
    تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده
    اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت
    تنها بودن سخت تر از كوير است
************ ********* ******
اكنون تو با مرگ رفته اي و من
    اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم
    كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر
    ميشوم . اين زندگي من است
************ ********* ******
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را
    بستند.وقتی خواستم ستایش کنم،
    گفتند خرافات است.وقتی خواستم
    عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی
    خواستم گریستن، گفتند دروغ
    است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند
    دیوانه است.دنیا را نگه دارید،
    میخواهم پیاده شوم
************ ********* ******
اگر قادر نيستي خود را بالا  ببري
   همانند سيب باش تا با افتادنت
   انديشه‌اي را بالا ببري
************ ********* ******
به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ   و عشق.
آدم با غرور مي تازد،
با دروغ  مي بازد و
با عشق مي ميرد

+ ساعت 0:46 نويسنده سعید و نازنین |

هرچه؟

سه شنبه نهم مهر 1387

هر چه نباشيم اگر
دست كم عزير دلي هستيم
يا پاسخ دلهايي شايد
پس بگذار دلت را بنويسم
بر شرم بن‌بست سينه‌اي كه
شايد نتوانست كاري كند براي تو، اما
لااقل چندي انگشت‌شمار حتي
توانستي سر به ديوارش بكوبي
و بر سينه‌اي كه بستر كرده بودمت
بيارامي
و به لالايي بوسه‌اي، به خواب پرنده‌اي روي
كه از نگاهت پركشيد و
بر شاخسار طوباي دلم نشست
ديگر چه مي‌خواهي مگر؟!

+ ساعت 0:45 نويسنده سعید و نازنین |

پشت آن پنجره

سه شنبه نهم مهر 1387

خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم
***
خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
***
خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
***
خدایا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد
***
خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت

+ ساعت 0:44 نويسنده سعید و نازنین |

رفتم؟

سه شنبه نهم مهر 1387

رفتم که چون همه روز گل سرخی از او گیرم، ولی دریغ که ساعتها گذشت و وی هرگز از خیال من قدمی فراتر ننهاد. آخرین گلی را که بمن بخشیده بود در دست داشتم، لبان لرزانم را بر آن نهادم و بی اختیار اشکها فشاندم. رنج انتظار قلبم را می فشرد ، و بیم بی و فائی او روحم را آشفته و ملتهب ساخته بود. گاهی با دیدگانی گریان به راهش خیره می گشتم ، وزمانی با اشکهای گرم و دیوانه خویش ، شبنم های سوزانی بر گلبرگ پژمردۀ گل می نهادم! لحظات و دقایق با آرامی مرارات باری از پس یکدیگر می گذشتند، و من هر دم با اعماق تاریک و جانشکاف یاس و ناکامی نزدیکتر می گشتم! اندک اندک از خود بی خود شدم و سایه های غم انگیزی دلم را در میان گرفتند! در میان این دگرگونیهای جانگذار ، گل از میان انگشتانم رها گردید و در آغوش جویباری افتاد که زمزمه کنان از کنارم می گذشت! نمی دانم در سقوط آن تحفۀ عزیز چه نکتۀ لطیفی نهان بود ، چون ضربۀ ناشناسی اعصاب خواب آلود مرا بیدار ساخت. سراسیمه از جا جستم و دیوانه وار در پی اش دویدم! اما چه سود که جز رنج و افسردگی چیزی نیافتم! گل از آبشارها سرازیر گشته و در میان خزه ها و سنگ های نا پیدائی فرو رفته و ناپدید گشته بود! پس، خسته و مبهوت بکنار صخرۀ که دامانش میعادگاه همیشگیه ما بود بازگشتم و باز هم تنها و متفکر در کنا رآب نشستم! افق دوردست مغرب همانند قلب شکسته ام خونین گشته بود! ابرهای سرگردان آسمان نیز بسان روح آواره ام آش گرفته بودند! پردۀ تیره رنگی که بیم بی وفائی و درد انتظار در مقابل دیدگانم برپا داشته بودند، همه چیز و همه جا را در نظرم تاریک و طوفانی جلوه می داد. آخ که نور و تاریکی دل آدمی چه زود بر سراسر آفرینش دامن می کشد! سرانجام او نیامد..و سرخ گلی را که نشانه ی مهر و وفای خویش می خواندمش، بر سینۀ آشفته و پر دردم ننهاد. اما ،جویبار گل خیال انگیز برای دل بدبختم بهمراه آورد و لحظۀ روانم را بنور امید و آرزو گرم و روشن ساخت! با دستانی لرزان آن تحفۀ دلفریب را گرفتم و بر سینه نهادمش ! ارمغان جویبار بر اثر آخرین سرخیهای گریز پای شفق گلگون گشته بود ولی با این همه...... گل زردی بیش نبود....!!

+ ساعت 0:43 نويسنده سعید و نازنین |

عشق؟

سه شنبه نهم مهر 1387

سنگ عشق
زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت. خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينه‌ام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هروقت كه روحم يخ مي كند، سنگ آتشينم سرد مي شود و تنها سنگش باقي مي ماند و هروقت كه عاشقم، سنگ آتشينم گُر مي گيرد و تنها آتش‌اش مي‌ماند.
مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش.
مرا ببخش كه در سينه‌ام سنگي آتشين است.

***

سنگ عشق
زمين عاشق شد و آتشفشان كرد و هزار هزار سنگ آتشين به هوا رفت. خدا يكي از آن هزار هزار سنگ آتشين را به من داد تا در سينه‌ام بگذارم و قلبم باشد.
حالا هروقت كه روحم يخ مي كند، سنگ آتشينم سرد مي شود و تنها سنگش باقي مي ماند و هروقت كه عاشقم، سنگ آتشينم گُر مي گيرد و تنها آتش‌اش مي‌ماند.
مرا ببخش كه روزي سنگم و روزي آتش.
مرا ببخش كه در سينه‌ام سنگي آتشين است.

***
سيل عشق
عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و يك روز رسيد كه قلبش تَرَك برداشت و عشق از شكافِ دلش بيرون ريخت.
سيلي از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد.
فرداي آن روز خدا دوباره جهاني تازه خلق كرد.

***
مردم اما نمي دانند جهان چرا اين همه تازه است. زيرا نمي‌دانند كه هر روز كسي عاشق مي‌شود و هر روز سيلي از عشق راه مي‌افتد و هر روز جهان را عشق مي‌بَرَد و خدا هر روز جهاني تازه خلق مي كند!

***
رنگ عشق
در و ديوار دنيا رنگي است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق؛ و اين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد. از هر طرف كه بگذري، لباست به گوشه‌اي خواهد گرفت و رنگي خواهي شد. اما كاش چندان هم محتاط نباشي؛ شاد باش و بي پروا بگذر، كه خدا كسي را دوستتر دارد كه لباس‌اش رنگي‌تر است!

سيل عشق
عاشق شد و عشق قطره قطره پشت دلش جمع شد؛ و يك روز رسيد كه قلبش تَرَك برداشت و عشق از شكافِ دلش بيرون ريخت.
سيلي از عشق راه افتاد و جهان را عشق بُرد.
فرداي آن روز خدا دوباره جهاني تازه خلق كرد.

***
مردم اما نمي دانند جهان چرا اين همه تازه است. زيرا نمي‌دانند كه هر روز كسي عاشق مي‌شود و هر روز سيلي از عشق راه مي‌افتد و هر روز جهان را عشق مي‌بَرَد و خدا هر روز جهاني تازه خلق مي كند!

***
رنگ عشق
در و ديوار دنيا رنگي است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ كرده است. رنگ عشق؛ و اين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد. از هر طرف كه بگذري، لباست به گوشه‌اي خواهد گرفت و رنگي خواهي شد. اما كاش چندان هم محتاط نباشي؛ شاد باش و بي پروا بگذر، كه خدا كسي را دوستتر دارد كه لباس‌اش رنگي‌تر است!

+ ساعت 0:42 نويسنده سعید و نازنین |

شکر خدا

سه شنبه نهم مهر 1387

 

شکر خدا

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشتگان رفته و به کار های آنان نگاه می کند؛ هنگام ورود به جایگاه آنان دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و به سرعت نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت باز تعدادی از فرشتگان را دید که نامه هایی را داخل پاکت می گذارند و توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شماها چکار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است و ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان به زمین می فرستیم .         

مرد باز کمی جلوتر رفت و دید فرشته ای بیکار نشسته است با تعجب از او پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.                                                                                        

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده! فقط کافیست بگویند: خدایا شکر!

+ ساعت 0:40 نويسنده سعید و نازنین |

زمین و آسمان

سه شنبه نهم مهر 1387


من زمین و آسمان را  کهکشان را دوست دارم

من پل رنگین کمان را  آفتاب مهربان رادوست دارم

ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران

 

من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم

عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را

 من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم

 

دوستی های نهان را  خنده های ناگهان را

 بوسه های صادق و سرشارمان را

 من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را  دوست دارم

 

مادران را  

قلبهای پاکشان را

اشکهای نابشان را

دستهای گرمشان را

حرفهای از صمیم قلبشان را

شوروشوق چشمشان را

من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم

 

من دروغ بچگان را

شیطنتهای همیشه بکرشان را

رازشان را

پاکی احساسشان را

خنده های شادشان را

بادبادکهای قشنگ و نازشان را

دستهای کوچک وپربارشان را

هر نگاه خالی از نیرنگشان را

اعتماد خالی از تردیدشان را

من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم

 

سایه های کاج های مهربان را

بید مجنون ها و برگ نازشان را

سروها و قامت رعنایشان را

نخلها و ارتفاع نابشان را

تاکها و مستی انگورشان را

سر کشی های شراب و ...

راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم

 

نازهای معشوقان زمان را

دل شکستنهای بی منظورشان را

بوسه های گرمشان را

قهرهای تلخشان را

آشتیهای زود هنگامشان را

عشقهای آتشین و پر رنگشان را

قلبهای بی تاب و تنگشان را

آشنایی های پرلبخند شان را

و خداحافظی های پر اشکشان را

گریه های شوقشانرا

ضربه های قلبشان را

حرفهای بی حد و مرزشان را

من تمام عشق های جاودان را  دوست دارم

لیلی و مجنونمان را

خسرو و شیرینمان را

کوه کن فرهادمان را....

 

یادم آ مد من خدا را وخودم را وجهان را

دوست دارم

دوست دارم

دوست دارم

می پرستم.....

تا ابد هر جا که هستم


 

+ ساعت 0:39 نويسنده سعید و نازنین |

کوچه یاس

سه شنبه نهم مهر 1387

آه من ایستاده ام
روی تقویم دلم
و پرم از انتظار
باز بیچاره دلم

***
شنبه ها یکشنبه ها
سوختند در انزوا
نیز روز های دگر
رفته اند تا نا کجا
***
می دوم تا دم گل
میزنم من فریاد
فصل پرپر شدن است
کوچه یاس کجاست؟
به چه کس باید گفت
گل ترازوی خداست
***
به چه کس باید گفت
یک نفر هم شاید
گاهی آواز خوشی می خواند
از سر دلتنگی
یا دم حادثه ها
یک نفر هم شاید
شعر من را می خواند
بر لب پنجره ها
روستایی شهری
***
عکس من رادیدی؟
گریه ام پیدا بود
اشک من را دیدی؟
***
من پرم از هیجان
نبض من دلتنگیست
نفسم خاطره است
خاطراتم ابریست
***
از شما می پرسم
هیچ کس اینجا نیست؟
چشم هایم گفتند
امشب هم بارانیست
کوچه یاس کجاست؟

+ ساعت 0:38 نويسنده سعید و نازنین |

عشق را شما چگونه تفسیر می كنید؟

شنبه بیست و سوم شهریور 1387

How Do You Interpret Love? 

  

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
 

Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،

because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،

because you are loving,
دوست داشتنی هستی،

because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،

because of your smile,
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون
 

Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
 

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟

NO! Therefore!!
نه!معلومه كه نه!!

I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم

 


True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره

Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه

+ ساعت 21:18 نويسنده سعید و نازنین |

طراحی های بسیار زیبا!

جمعه بیست و دوم شهریور 1387

Iran Eshgh Group ! 

Iran Eshgh Group ! 

Iran Eshgh Group ! 

Iran Eshgh Group ! 

Iran Eshgh Group ! 

Iran Eshgh Group ! 

Iran Eshgh Group ! 

Iran Eshgh Group ! 

Iran Eshgh Group ! 

Iran Eshgh Group ! 

Iran Eshgh Group !

+ ساعت 13:43 نويسنده سعید و نازنین |

چشم ها مرده اند

دوشنبه یازدهم شهریور 1387

 

چشمها مرده اند
زير باران
در آن نمناكي سرشار از طراوت
قدم زنان، جاده را مي پيمود
باورش نمي شد كه روزگاري، چشمها نيز بميرند
هميشه مي شنيد كه:
چشمها دروغ نمي گويند...........
اما اين روزها، او چيزي جز اين مي ديد
چشمها هم، نقش بازي مي كنند
چه ورطه خوفناكي است!!!!!
او، دست وپا زنان
        در اين تلاطم واين همه واهمه
                                    فقط نگاه مي كرد
ديگر نمي دانست چه بايد بگويد
خسته بود از اين همه دورنگي ها
از اين همه دوست داشتنها و..........اما نداشتنها
آينه را از جيبش در آورد
نگاهي انداخت
هيچ نمي ديد
هيچ چيزي در آينه نبود
بوي تنهايي وسكوتي تلخ مي آمد
آينه، شفاف نبود
شايد آينه هم، نقش بازي مي كرد برايش!؟
بشكن.........بشكن آينه را
بگذار غبار از آينه زدوده شود
بگذار اين همه غبار وتاريكي، شكسته شود
آينه را بر زمين مي زند
اما نمي شكند
آه باورش نمي شد
اين آينه نبود
كه اگر بود، مي شكست
باران مي آمد و بر صفحات به ظاهر شيشه اي، مي خورد
كم كم، محو شد
بارن زدوده بود غبارش را
اصلا، فقط غبار بود وبس
آينه، نبود
كه اگر بود، مي شكست
باران هنوز مي باريد واو همچنان در زير باران مي رفت
ديگر چيزي با خود نداشت
در جستجوي ديدگاني مي رفت تا به او زندگي بخشد
نمي دانست كه مي تواند بيابد يا نه!؟
اما مي رفت
ديدگاني مي خواست كه چونان آينه، بي غبار وحقيقي باشند
اما مي ترسيد
مي داني از چه؟
از اين كه زماني برسد كه آينه ها هم مانند ديدگان، بميرند ودروغ بگويند
ديگر نمي شناخت چشمهايي را كه جان داشته باشند وبي غبار
شايد چشمهايي بيابد كه چونان آينه باشند واو در آن، خود را ببيند نه ديگري را
آينه اي مي خواست كه ديگري وخود در آن يكي شوند وفقط يك چيز را ببينند در آن
نه چيزي بيشتر ونه كمتر

+ ساعت 11:11 نويسنده سعید و نازنین |

شو دوباره آشنا

دوشنبه یازدهم شهریور 1387

 

 

شو دوباره آشنا با من

 

 

ای دو چشمانت گذرگاهی به سوی باغ مینایی

ای لبانت آتشین پیغام

ای نگاهت سبز

ای سکوتت سبز

ای تو چون آیینه ی پاکی و زیبایی

شو دوباره آشنا با من

 

ای نگاهت ساده و مرموز چون باران

ای گهی همچون ترنم گاه چون طوفان

شو دوباره آشنا با من

 

ای غریبه

ای تو چون امواج شب بر من احاطه گر

ای تو چون عطر اقاقی های افسونگر

شو دوباره آشنا با من

+ ساعت 11:9 نويسنده سعید و نازنین |

شعری از کیوان شاهبداغی ساعت

دوشنبه یازدهم شهریور 1387

 ، بمان نرو ديگر زمان زيادي نمانده است بايد کمي ستاره ببينيم در آسمان بايد نهال خنده بکارم به روي لب تا انتهاي خط راهي نمانده است تيک تاک عمر من آه.. اي دقيقه هاي عجول و فراري ام رخصت نميدهيد ؟ بر من چه کارهاي زيادي که مانده است زين خيل آرزوي فراوان دور دست ناگه چه دير شد زين فرصتي که نميآيدم به دست آخر کجا شدند ايوان و چاي و حوض و آن کودکي که پر از خاطرات سبز از دست رفته اند ساعت ، تو را به جان عقربه هايت ، بمان ، نرو .. بايد کمي بنفشه بکارم کنار حوض با چتر هاي بسته ، بجويم سرشک اشک ايينه ، خنده هاي من از ياد برده است بايد دوباره بيابم نشان عشق گويي که سالهاست من با کسي ، که نه گويي که با خودم من قهر بوده ام ديگر يواشکي به دلم پر نميکشد قاشقزني ، به پشت پنجره قاشق نميزند بادبادکي به اسمان سپيدم نميرود ديگر دلم ، زروي آتش گرمي نمي پرد اينک من و دقايقي پر از شايد و اگر در انتظار چه ؟ خود نيز مانده ام بي پرده با تو بگويم عزيز دل يک شب چه کودکانه به خواب سپيد و پاک ناگه چنين بزرگ ، من از خواب جسته ام در اين زمانه آدم بزرگها من سخت گشته ام گويي کسي ، شبانه ، کودکي ام را ربوده است از ان همه اميد و خنده و احساس پاک و ناب از لذت نشستن در حوض لحظه ها چيزي نمانده است بايد شروع کنم حتي اگر به آخر خط هم رسيده ام يک نقطه مينهم اينک منم برپا و استوار در اغاز خط نو خوش خط تر از گذشته آري منم ، که دفتر عمرم نوشته ام بد خط ، سياه ، خط خورده کسي را گناه نيست اه اي خداي من از دفتر حیاتی چند برگ عمر من چند صفحه مانده است ؟ دیگر گلایه بس باید دوباره عاشقانه نفس را فرو برم باید که بی بهانه بخوانم ترانه ای تا هست دفتری تا مانده برگ نو باید تمام ورق های رفته را خط خورده یا سیاه دیگر زیاد برد دیگر مداد رنگی سیاهی نمیخرم یک جعبه ابرنگ و انگه مداد رنگی و نقاشی حیات ابی اسمان سرخی به گونه ها زردی به اتش و سبزی به زندگی اینک منم قلم به دست خطاط لحظه ها نقاش عمر خود ساعت نماند و رفت در این دو روز عمر پیروز ان کسی که در دفتر حیات تکلیف هرچه بود این مشق زندگی زیبا نوشت و رفت…. تقدیم به او.... "

+ ساعت 11:6 نويسنده سعید و نازنین |