شعر - عکس- داستان- عاشقانه- عشق
|
کجاییی؟؟؟؟؟؟
دوشنبه پانزدهم تیر 1388
تصاویر عاشقانه
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 من با تو نگویم که تو پروانه من باش
با همین چشم ، همین دل
دلم دید و چشمم می گوید آن قدر که زیبایی رنگارنگ است ،هیچ چیز نیست زیرا همه چیز زیباست ،زیاست ،زیباست و هیچ چیز همه چیز نیست و با همین دل ، همین چشم چشمم دید ، دلم می گوید آن قد که زشتی گوناگون است ،هیچ چیز نیست زیرا همه چیز زشت است ، زشت است ، زشت است و هیچ چیز همه چیز نیست زیبا و زشت ، همه چیز و هیچ چیز وهیچ ، هیچ ، هیچ ، اما با همین چشم ها و دلم همیشه من یک آرزو دارم که آن شاید از همه آرزوهایم کوچکتر است از همه کوچکتر و با همین دلو چشمم همیشه من یک آرزو دارم که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگتر است از همه بزرگتر شاید همه آرزوها بزرگند ، شاید همه کوچک و من همیشه یک آرزو دارم با همین دل و چشمهایم همیشه تو را....
در تمام لحظات تنهاییم که گویی پایان نخواهد یافت
تنها به تو می اندیشم به تو که احساس مرا نادیده نخواهی گرفت و مرا قبل از آنکه در مرداب اندوه غرق شوم نجات خواهی داد. عشق مرا خواهی ستود و در باغ کوچک قلبم گل امید خواهی کاشت. تنها چیزی که برایم ارزشمند است تو هستی.تویی که حتی نمی توانم در خیالم به بی تو بودن حتی برای یک لحظه ی کوتاه فکر کنم. نمیدانم تا کی باید صبر کنم اما دوباره صبر می کنم چون عادت کرده ام یاد بگیرم غیر از صبر کردن و تسلی یافتن با خاطرات زیبایت چاره ای ندارم.نیامدنت قلبم را سخت می فشارد اما به امید آمدنت تا لحظه ی مرگ می مانم یا تو خواهی آمد یا در آغوش مرگ تا ابد خواهم خوابید
من آنقدر به این تنهایی خو کرده ام که می دانم ماهی تنگ بلور دچار احساس من است و اگر حتی در دریای طوفانی چشمانم رهایش کنم باز هم غمگین خواهد بود. می دانم که معجزه نخواهد شد . می دانم اینجا در سیاهچال زمان من غرق واپسین دل نوشته ها دلتنگ خواهم بود .
می نویسم از تو و برای تو ،
بدون هراس از خوانده شدن ، بگذار همه بدانند ... می نویسم برای تو ، برای تویی که بودنت را نه چشمانم می بیند ، و نه گوش هایم می شنود ، و نه دستانم لمس می کند. تنها با شعفی صادقانه با دلم احساست می کنم ...
درهجوم عطش شب خاطر لب تشنه من میدهد جان
فکرهای سردو بی رنگ می دواند اشک حسرت بردوچشم خیره هر آن موجی از ترس وتوهم می کشاند باورم راتا به اعماق تباهی ابرهای زشت وپاره روشنی های دلم را کرده ست رنگ سیاهی در خیالم باز اما ای بهاران این صفای دیدن توست آسمانم را ستاره با امید بودن تو باز گیرم راه خود را در میان عطش شب با وجود ابرهای زشت وپاره
بی دل و خسته...
من این پایین نشستم سرد و بی روح
خدایا شاهد تنهاییم باش ببین غم ها و تنها ناجی ام باش
پر پرواز من دیریست بسته تو بگشا و در آزادی ام باش چراغ کلبه ام کم سو و تار است به نور خود چراغ هستی ام باش اسیر موج های تند خشمم تو آرام دل دریایی ام باش دل صادق خریداری ندارد تو خواهان صفای ذاتی ام باش در این آشفته بازار محبت تو تنها شاهد ارزانی ام باش
دلتنگ لحظه های خوش بی قراری ام
دلتنگ آن طراوت و انس بهاری ام دلتنگ دوستان عزیزم در حرف تنهایی دلتنگـتراز همیشه ، پر ازغصه داری ام دلتنگم و دوباره ورق می زند مرا آن عکس های خوب پر از یادگاری ام ترک بهار کردم و فصل خزان شدم بر قتل من بس است همین زخم کاری ام یادش بخیر حال و هوای مشاعره روز غزل شنیدن و آهو سواری ام یادش بخیر بلبل شیدای حرف تنهایی هر چند از سرودن شعرش فراری ام
دورم از تو
بی قرار گرمایی دلت ، می لرزم اینجا احساس می شوی ... چون سایه ی خمیده بر دیوار می رقصی بر بی تابی من و چه نزدیک است خاطراتت ، چسپیده به ذهنم نقش بی همتای رخسار تو ... دلتنگی ام را می پوشانم با بستری از کلمات اما باز کسی در دلم تو را صدا می زند ای آرامش دهنده ی شب های بی قراریم
چیست این آرزوی سر در گم
که به پای خیال می بندم ؟ ز چه پیرایه های گوناگون به عروس محال می بندم ؟ همچو خاکسترم به باد دهد آخر این آتشی که جان سوزد دامن اما نمی کشم کاتش سوزدم ، لیک مهربان سوزد
هر جا دلم بخواهد
سه شنبه نهم مهر 1387 چون میهمانان به سفره ی پر ناز و نعمتی
خواندی مرا به بستر وصل خود ای پری هر جا دلم بخواهد من دست می برم دیگر مگو : ببین به کجا دست می بری با میهمان مگوی : بنوش این ، منوش آن ای میزبان که پر گل ناز است بسترت بگذار مست مست بیفتم کنار تو بگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرت هر جا دلم بخواهد ، آری ، چنین خوش است باید درید هر چه شود بین ما حجاب باید شکست هر چه شود سد راه وصل دیوانه بود باید و مست و خوش و خراب گه می چرم چو آهوی مستی ، به دست و لب در دشت گیسوی تو که صاف است و بی شکن گه می پرم چو بلبل سرگشته با نگاه بر گرد آن دو نو گل پنهان به پیرهن هر جا دلم بخواهد ، آری به شرم و شوق دستم خزد به جانب پستان نرم تو واندر دلم شکفته شود صد گل از غرور چون ببنم آن دو گونه ی گلگون ز شرم تو تو خنده زن چو کبک ، گریزنده چون غزال من در پیت چو در پی آهو پلنگ مست وانگه ترا بگیرم و دستان من روند هر جا دلم بخواهد آری چنین خوش است چشمان شاد گرسنه مستم دود حریص بر پیکر برهنه ی پر نور و صاف تو بر مرمر ملایم جاندار و گرم تو بر روی و ران و گردن و پستان و ناف تو کم کم به شوق دست نوازش کشم بر آن گلدیس پک و پردگی نازپرورت هر جا دلم بخواهد من دست می برم ای میزبان که پر گل ناز است بسترت تو شوخ پندگوی ، به خشم و به ناز خوش من مست پند نشنو ، بی رحم ، بی قرار و آنگه دگر تو دانی و من ، وین شب شگفت وین کنج دنج و بستر خاموش و رازدار
اعتراف های عاشقانه
سه شنبه نهم مهر 1387 چه سخت است دل كندن دانه های درشت برف آرام و بی صدا روی زمین می نشیند. صدای گهگاه برخورد قطرات ناشی از آب شدن برف با لبه بیرونی قاب پنجره است كه سكوت را می شكند و من را به خود می آورد
به نام خالق عشق
*دست نوشته هاي دكتر علي شريعتي *
سه شنبه نهم مهر 1387 وقتي كبوتري شروع به معاشرت با
كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است ************ ********* ****** دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند ************ ********* ****** اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است ************ ********* ****** اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم . اين زندگي من است ************ ********* ****** وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم ************ ********* ****** اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشهاي را بالا ببري ************ ********* ****** به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور مي تازد، با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد
هرچه؟
سه شنبه نهم مهر 1387 هر چه نباشيم اگر
دست كم عزير دلي هستيم يا پاسخ دلهايي شايد پس بگذار دلت را بنويسم بر شرم بنبست سينهاي كه شايد نتوانست كاري كند براي تو، اما لااقل چندي انگشتشمار حتي توانستي سر به ديوارش بكوبي و بر سينهاي كه بستر كرده بودمت بيارامي و به لالايي بوسهاي، به خواب پرندهاي روي كه از نگاهت پركشيد و بر شاخسار طوباي دلم نشست ديگر چه ميخواهي مگر؟!
پشت آن پنجره
سه شنبه نهم مهر 1387 خدایا ! دلم باز امشب گرفته
رفتم؟
سه شنبه نهم مهر 1387 رفتم که چون همه روز گل سرخی از او گیرم، ولی دریغ که ساعتها گذشت و وی هرگز از خیال من قدمی فراتر ننهاد. آخرین گلی را که بمن بخشیده بود در دست داشتم، لبان لرزانم را بر آن نهادم و بی اختیار اشکها فشاندم. رنج انتظار قلبم را می فشرد ، و بیم بی و فائی او روحم را آشفته و ملتهب ساخته بود. گاهی با دیدگانی گریان به راهش خیره می گشتم ، وزمانی با اشکهای گرم و دیوانه خویش ، شبنم های سوزانی بر گلبرگ پژمردۀ گل می نهادم! لحظات و دقایق با آرامی مرارات باری از پس یکدیگر می گذشتند، و من هر دم با اعماق تاریک و جانشکاف یاس و ناکامی نزدیکتر می گشتم! اندک اندک از خود بی خود شدم و سایه های غم انگیزی دلم را در میان گرفتند! در میان این دگرگونیهای جانگذار ، گل از میان انگشتانم رها گردید و در آغوش جویباری افتاد که زمزمه کنان از کنارم می گذشت! نمی دانم در سقوط آن تحفۀ عزیز چه نکتۀ لطیفی نهان بود ، چون ضربۀ ناشناسی اعصاب خواب آلود مرا بیدار ساخت. سراسیمه از جا جستم و دیوانه وار در پی اش دویدم! اما چه سود که جز رنج و افسردگی چیزی نیافتم! گل از آبشارها سرازیر گشته و در میان خزه ها و سنگ های نا پیدائی فرو رفته و ناپدید گشته بود! پس، خسته و مبهوت بکنار صخرۀ که دامانش میعادگاه همیشگیه ما بود بازگشتم و باز هم تنها و متفکر در کنا رآب نشستم! افق دوردست مغرب همانند قلب شکسته ام خونین گشته بود! ابرهای سرگردان آسمان نیز بسان روح آواره ام آش گرفته بودند! پردۀ تیره رنگی که بیم بی وفائی و درد انتظار در مقابل دیدگانم برپا داشته بودند، همه چیز و همه جا را در نظرم تاریک و طوفانی جلوه می داد. آخ که نور و تاریکی دل آدمی چه زود بر سراسر آفرینش دامن می کشد! سرانجام او نیامد..و سرخ گلی را که نشانه ی مهر و وفای خویش می خواندمش، بر سینۀ آشفته و پر دردم ننهاد. اما ،جویبار گل خیال انگیز برای دل بدبختم بهمراه آورد و لحظۀ روانم را بنور امید و آرزو گرم و روشن ساخت! با دستانی لرزان آن تحفۀ دلفریب را گرفتم و بر سینه نهادمش ! ارمغان جویبار بر اثر آخرین سرخیهای گریز پای شفق گلگون گشته بود ولی با این همه...... گل زردی بیش نبود....!!
عشق؟
سه شنبه نهم مهر 1387 سنگ عشق *** سنگ عشق *** *** *** *** ***
شکر خدا
سه شنبه نهم مهر 1387 شکر خدا روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشتگان رفته و به کار های آنان نگاه می کند؛ هنگام ورود به جایگاه آنان دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و به سرعت نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم. مرد کمی جلوتر رفت باز تعدادی از فرشتگان را دید که نامه هایی را داخل پاکت می گذارند و توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شماها چکار میکنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است و ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان به زمین می فرستیم . مرد باز کمی جلوتر رفت و دید فرشته ای بیکار نشسته است با تعجب از او پرسید: شما چرا بیکارید؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده! فقط کافیست بگویند: خدایا شکر!
زمین و آسمان
سه شنبه نهم مهر 1387 ![]()
من پل رنگین کمان را آفتاب مهربان رادوست دارم ابرهای پر ز باران کوهساران ماهتاب و لاله زاران
من تمام مردم خوب جهان را دوست دارم عاشقان ناتوان را عشق های بی امان را من تمام شاپرکهای جهان را دوست دارم
دوستی های نهان را خنده های ناگهان را بوسه های صادق و سرشارمان را من تمام درد های تلخ و شیرین جهان را دوست دارم
مادران را قلبهای پاکشان را اشکهای نابشان را دستهای گرمشان را حرفهای از صمیم قلبشان را شوروشوق چشمشان را من تمام ساکنان قلبهای عاشقان را دوست دارم
من دروغ بچگان را شیطنتهای همیشه بکرشان را رازشان را پاکی احساسشان را خنده های شادشان را بادبادکهای قشنگ و نازشان را دستهای کوچک وپربارشان را هر نگاه خالی از نیرنگشان را اعتماد خالی از تردیدشان را من تمام شیطنتهای جهان را دوست دارم
سایه های کاج های مهربان را بید مجنون ها و برگ نازشان را سروها و قامت رعنایشان را نخلها و ارتفاع نابشان را تاکها و مستی انگورشان را سر کشی های شراب و ... راستی من تمام درختان انگور جهان را دوست دارم
نازهای معشوقان زمان را دل شکستنهای بی منظورشان را بوسه های گرمشان را قهرهای تلخشان را آشتیهای زود هنگامشان را عشقهای آتشین و پر رنگشان را قلبهای بی تاب و تنگشان را آشنایی های پرلبخند شان را و خداحافظی های پر اشکشان را گریه های شوقشانرا ضربه های قلبشان را حرفهای بی حد و مرزشان را من تمام عشق های جاودان را دوست دارم لیلی و مجنونمان را خسرو و شیرینمان را کوه کن فرهادمان را....
یادم آ مد من خدا را وخودم را وجهان را دوست دارم دوست دارم دوست دارم می پرستم..... تا ابد هر جا که هستم ![]()
کوچه یاس
سه شنبه نهم مهر 1387 آه من ایستاده ام
عشق را شما چگونه تفسیر می كنید؟
شنبه بیست و سوم شهریور 1387 How Do You Interpret Love?
Once a Girl when having a conversation with her lover, asked Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful, Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk? If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
طراحی های بسیار زیبا!
جمعه بیست و دوم شهریور 1387
چشم ها مرده اند
دوشنبه یازدهم شهریور 1387
چشمها مرده اند
شو دوباره آشنا
دوشنبه یازدهم شهریور 1387
شو دوباره آشنا با من
ای دو چشمانت گذرگاهی به سوی باغ مینایی ای لبانت آتشین پیغام ای نگاهت سبز ای سکوتت سبز ای تو چون آیینه ی پاکی و زیبایی شو دوباره آشنا با من
ای نگاهت ساده و مرموز چون باران ای گهی همچون ترنم گاه چون طوفان شو دوباره آشنا با من
ای غریبه ای تو چون امواج شب بر من احاطه گر ای تو چون عطر اقاقی های افسونگر شو دوباره آشنا با من
شعری از کیوان شاهبداغی ساعت
دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ، بمان نرو ديگر زمان زيادي نمانده است بايد کمي ستاره ببينيم در آسمان بايد نهال خنده بکارم به روي لب تا انتهاي خط راهي نمانده است تيک تاک عمر من آه.. اي دقيقه هاي عجول و فراري ام رخصت نميدهيد ؟ بر من چه کارهاي زيادي که مانده است زين خيل آرزوي فراوان دور دست ناگه چه دير شد زين فرصتي که نميآيدم به دست آخر کجا شدند ايوان و چاي و حوض و آن کودکي که پر از خاطرات سبز از دست رفته اند ساعت ، تو را به جان عقربه هايت ، بمان ، نرو .. بايد کمي بنفشه بکارم کنار حوض با چتر هاي بسته ، بجويم سرشک اشک ايينه ، خنده هاي من از ياد برده است بايد دوباره بيابم نشان عشق گويي که سالهاست من با کسي ، که نه گويي که با خودم من قهر بوده ام ديگر يواشکي به دلم پر نميکشد قاشقزني ، به پشت پنجره قاشق نميزند بادبادکي به اسمان سپيدم نميرود ديگر دلم ، زروي آتش گرمي نمي پرد اينک من و دقايقي پر از شايد و اگر در انتظار چه ؟ خود نيز مانده ام بي پرده با تو بگويم عزيز دل يک شب چه کودکانه به خواب سپيد و پاک ناگه چنين بزرگ ، من از خواب جسته ام در اين زمانه آدم بزرگها من سخت گشته ام گويي کسي ، شبانه ، کودکي ام را ربوده است از ان همه اميد و خنده و احساس پاک و ناب از لذت نشستن در حوض لحظه ها چيزي نمانده است بايد شروع کنم حتي اگر به آخر خط هم رسيده ام يک نقطه مينهم اينک منم برپا و استوار در اغاز خط نو خوش خط تر از گذشته آري منم ، که دفتر عمرم نوشته ام بد خط ، سياه ، خط خورده کسي را گناه نيست اه اي خداي من از دفتر حیاتی چند برگ عمر من چند صفحه مانده است ؟ دیگر گلایه بس باید دوباره عاشقانه نفس را فرو برم باید که بی بهانه بخوانم ترانه ای تا هست دفتری تا مانده برگ نو باید تمام ورق های رفته را خط خورده یا سیاه دیگر زیاد برد دیگر مداد رنگی سیاهی نمیخرم یک جعبه ابرنگ و انگه مداد رنگی و نقاشی حیات ابی اسمان سرخی به گونه ها زردی به اتش و سبزی به زندگی اینک منم قلم به دست خطاط لحظه ها نقاش عمر خود ساعت نماند و رفت در این دو روز عمر پیروز ان کسی که در دفتر حیات تکلیف هرچه بود این مشق زندگی زیبا نوشت و رفت…. تقدیم به او.... "
|
|
|